ܓܨミ★ஜ ای من برو ஜ★ミܓܨ
...حالیست در دلم که جوابش نمی کنم...
|
جاي شما خالي
اندكي زير باران قدم زدم
اندكي بغض
اندكي گريه
اندكي افسوس
دلتان نخواهد،خيلي تلخ بود......
من لقمه ی بزرگتر از دهانت بودم
برای همین بود که مرا خرد میکردی
میــ ـایـــے ...
اما با سکوتــــــ ـ !!!
اگــ ـر میخواهـ ـے صرفهــ جویی کنے ...
حداقل حسابـــــ ـ این را بکـ ـن:
درستـــــ ـ استــــــــ ـ سکوتــــ ـ را نشکستے امّا...
مرا ... !
درونـم غوغاستـ
سآدهـ میشکنـم
بآ یڪ تلنگر کوچڪ
این گونـﮧ نبودم ....
شدم
هـــ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـــــیس
به ســـــــایه ات بــــــــــــــــگو آهــــــــــــــسته رَد شـــــــــــــــود
دلـــــــــــــــم تـــــازه آرام گــــــــــــــرفته...
سخت است " هنگام وداع "
آنگاه كه در ميابي
چشماني كه در حال عبورند
پاره اي از وجود تو را نيز با خود ميبرند...
پیشانی اَم را بِبینـــ
چیزیـــ نمیبینی ؟!!!
مثلاً ...
خَطی ... زخمی... بَداقبالی...
چیزی که بتوان تَمامـــ این دردها را
به آن نِسبَت داد...!!!